صفحه اصلی  |  راهنمای سایت  |  امور کاربران  |  پرسش و پاسخ  |  ارتباط با مؤسسه
مؤسسه در استانها
  

دفتر مرکزی:
تهران، خیابان احمد قصیر (بخارست)، نبش کوچه دهم، پ 17، برج ایراتل،
کدپستی: 1514743111
تلفن: 88555555 (100خط)
تهران: 1881


شعبه مشهد مقدس:
مشهد مقدس، بلوار جانباز،
کوچه جانباز2،
نبش میلاد شمالی14 پلاک3
کدپستی: 9197864561
تلفن: 05117650450 (33خط)


شعبه قم:
قم، بلواربسیج،
بین کوچه های 23 و 25
کدپستی: 3715964996
تلفن: 02517730403
02517738211


شعبه آران و بیدگل:
آران و بیدگل،
بلوار امام خمینی،
کوچه رزاق زاده
کدپستی: 8741718651
تلفن: 88-03622729182


شعبه تنکابن:
تنکابن، خیابان جمهوری،
کوچه قائم، پلاک29
کدپستی: 67614-46817
تلفن: 01924235743
فکس: 01924238184


شعبه کرمان:
کرمان، چهارراه کاظمی،
روبروی بیمه ایران،
بالای کتابفروشی شکوری
کدپستی: 7613859387
تلفن: 03412226550


شعبه بیرجند:
بیرجند، خیابان معلم،
معلم 13، پلاک2
کدپستی: 9717864561
تلفن: 16-05612210012



شعبه زاهدان:
زاهدان، میدان امام علی (ع)،
میدان فلسطین،
جنب یخچال سازی
کدپستی: 9816697757
تلفن: 05412412117



شعبه ایلام:
ایلام، میدان شهید کشوری،
بلوارشهید بهشتی،
روبروی صدا و سیمای مرکز ایلام
تلفن: 08412240212


 

  
 
ادبیات خواستگاری

ادبیات خواستگاری

 آقاي  «سعادتمند- » ساله  است. دقيقش  را کسي  نمي داند. چون  ايشان  حساسيت  شديدي  به  فاش شدن  سن  و سال  خود دارد. شايد اين  حساسيت  مربوط  به  اين  باشد که  هنوز هم  در پي  يافتن  زوجه اي  دلخواه  است! بعضي ها که  ايشان  را درست  نمي شناسند مي گويند: «خيلي  دير جنبيده ايد جناب  سعادتمند»! اما آنهايي  که  با ايشان  بيشتر آشنا هستند، مي دانند که  آقاي  «سعادتمند» از همان  عنفوان  شباب  در جست وجوي  زوجه اي  مناسب  بوده  است  و مقادير زيادي  هم  پيشروي  داشته  است; اما به  «دلايلي» هر بار که  ايشان  باب  آشنايي  با دوشيزه اي  را گشوده اند و به  قصد ازدواج، پا پيش  گذاشته اند، کار به  ناکامي  انجاميده  است.
اگر آقاي  سعادتمند سرحال  باشد، چشمه هايي  از هنرنمايي هايش  در اين  زمينه  را تعريف  مي کند. قبلا  بايد بدانيد که  ايشان  اهل  شعر و ادب  هم هست  و يک  روز از عمرش  را هم  بدون  شعر نمي تواند بگذراند! چاشني  اغلب  صحبت هاي  ايشان، شعر است. اصلا  هيچ  مبحثي  را بدون  محکم کردن  با شعر، پايان يافته  نمي داند! عجالتا  مواردي  از شيرين کاري هايش  را از زبان خودش بشنويد: در آغاز جواني، مادر و خواهرم، دخترخانمي  به  نام  «شيرين» را براي  بنده  خواستگاري  کردند و قرار شد که  يکي-   دو جلسه  ديگر هم  ديدار داشته  باشيم  و شناختي  بيشتر - از يکديگر - پيدا کنيم.
در جلسه دوم، همان طور که  با هم  صحبت  مي کرديم، به  مقتضاي  جواني  (چنان  که  افتد و داني!) خواستم  از عروس خانم  آينده  تعريف  و تمجيدي  کرده  باشم، ديدم  خال  سياهي  روي  گونه  چپش  دارد; با خود گفتم  اين  همان  چيزي  است  که  بايد به  آن  پرداخت! در حافظه ام  گشتم  و گشتم  و «سعدي» بزرگوار به  کمکم  آمد و خواندم:
روي  شيرين  چه  توان  گفت، بر او خال  سياه
انگبين  است  که  در وي  مگسي  افتاده  است
خواندن  اين  شعر، همان  بود و پايان  جلسات  ديدار، همان!
بار ديگر که  باز جلسه  خواستگاري  به  ديدارهاي  دوم  و سوم  کشيده  بود و داشتم  به  مقصد نزديک  مي شدم، همان طور که  کنار حوض  خانه  عروس خانم، روي  دو تا صندلي  لهستاني  نشسته  بوديم  و زير نظر دايه  گرامي  ايشان  (که  هيبتش  پهلو به  هيبت  «اکوان  ديو» مي زد) با هم  اختلاط  مي کرديم، من  خام انديش  (!) براي  اين که  هم  از جمال  عروس خانم  تعريف  کرده  باشم  و هم  همين  اول  کاري، پررويش  نکرده  باشم  و - ضمنا-   به  ايشان  حالي  کنم  که  دستي  در شناخت  و روانشناسي  زنان  هم  دارم  (!) پس  از کمي  مقدمه چيني، از «نظامي  گنجوي» مدد گرفتم  و گفتم:
زنان  مانند ريحان  سفالند
درون سو خبث  و بيرون سو جمالند!
و همان  شد که  اين  عروس خانم  هم  رفت  بغل  دست  عروس خانم  قبلي!
از اينجاي شيرين کاري هاي اقاي سعادتمند را اگر از زبان شخص ثالث بشنويد، شيرين تر است!:
باري  ديگر که  کار به  جلسات  سوم  و چهارم  رسيد، آقاي  «سعادتمند» که  متوجه  شده  بود دخترخانم  کانديدا(!) گاه گاه  از سخنان  او کلافه  به  نظر مي رسد و عکس العمل  درخور (!) هم  نشان  مي دهد، به  انبان  شعري  خود رجوع  کرد و باز از «سعدي» مايه  گذاشت  که:
کنون  به  سختي  و آساني ات  ببايد ساخت
که  در طبيعت  زنبور، نوش  باشد و نيش!
(و البته  دخل  و تصرفي  هم  در شعر «سعدي» کرد و «آساني اش» را به  تناسب  موقعيت، تبديل  به  «آساني ات» کرد، تا کار را آسانتر يکسره  کرده  باشد!)
باري  ديگر که  جلسات  ديدار، بيشتر تکرار شدند و اميد مي رفت  که  کار به  سرانجامي  برسد و صحبت هاي  آقاي  «سعادتمند» و دوشيزه خانمي  که  در شرف  نيل  به  سعادت  همزيستي  با ايشان  بود، کمي  گسترده تر شده  بود و درباره  احتمال  اتفاقاتي  که  ممکن  است  در زندگي  زناشويي  بيفتد و به  اختلافات  و درگيري  بينجامد، صحبت  مي شد، آقاي  «سعادتمند» ناگهان  بيتي  به  خاطرش  آمد (مي توانيم  قول  بدهيم  و حتي  قسم  بخوريم  که  منظورش  هم  دقيقا  مضمون  آن  بيت  نبود، ولي  آن قدر از به يادآوردن  چنان  شعري، در چنين  لحظه اي، خوشحال  شده  بود، که  نتوانست  از آن  بگذرد) و مثل  آن  لاک پشت  پرحرف  و «بي جا گو»! در قصه  لک لک ها و لاک پشت  دهان  باز کرد و گفت:
مزن  زن  را ولي  چون  برستيزد
چنانش  زن  که  هرگز برنخيزد
و ديگر نيازي  به  شرح  بقيه  ماجرا نيست... !
باري  ديگر - از آنجا که  لابد آقاي  «سعادتمند» خيلي  از مذکربودن  خود، دلشاد وخرسند است-   وقتي  که  جلسات  ديدار به  پنجم  و ششم  کشيد و «شناخت  از يکديگر » داشت  کامل تر مي شد و آقاي  «سعادتمند» هم  با بهره گيري  از تجربيات  تلخ  گذشته، داشت  به  موفقيت  نسبي  بيشتري  نزديک  مي شد; حرف  از جنسيت  فرزند احتمالي  آينده  در ميان  آمد و درست  در لحظاتي  که  کاملا  اميد مي رفت  اين  خواستگاري  به  وصلت  بينجامد، جناب  ايشان  به  سراغ  مرحوم  «سنايي» رفت  که  تازه  مرحوم  «سنايي» هم  از استاد «فردوسي» کمک  گرفته  بود! و فرمود:
چه  نکو گفت  آن  بزرگ  استاد
که  وي  افکند شعر را بنياد
آن که  را دختر است  جاي  پسر
گرچه  شاه  است، هست  بداختر
عروس  خانم  با چهره  درهم رفته، سرش  را به  زير انداخته  و در فکر فرو رفته  بود که  آقاي  «سعادتمند» بيتي  هم  از خود  استاد «فردوسي- » براي  محکم کاري-   به  ياد آورد و اضافه  کرد:
چنين  گفت  دانا که  دختر مباد
چو باشد به  جز خاکش  افسر مباد
و ديگر معلوم  است  که  چه  پيش  آمد...
البته  آقاي  «سعادتمند» ناگفته  نمي گذارد که  گاه گاهي  هم  شده  که  خودم  از دست  دوشيزگاني  که  نامزد ازدواج  با من  بودند، با بيان  يکي  دو بيت  شعر مناسب  (!) دربروم! از آن  جمله: يک  بار به  خواستگاري  دخترخانمي  رفتيم  که  با ده  من  عسل  نمي شد ايشان  را تناول  کرد! مادر و خواهرم  اصرار کردند که  يک  بار ديگر هم  او را ببين  و کمي  با هم  صحبت  کنيد، شايد نظرت  عوض  شود. اما خلق  و خوي  آن  دوشيزه خانم، چنان  هولناک  بود که  در ديدار دوم  به  «سعدي» پناه  بردم  و اين  بيت  را خواندم  و جانم  را از مهلکه  به  در بردم:
آتش  خشم  تو برد آب  من  خاک آلود
بعد از اين  باد به  گوش  تو رساند خبرم
و همچنين، باري  ديگر که  پروسه  از سرگرفته  شد و جلسات  تکرار شد، آقاي  «سعادتمند» دريافت  که  سوژه(!) کمي  سربه هواست  و بيشتر از هر چيز، محتويات  جيب  و حساب  بانکي  همسر آينده  برايش  مهم  است  و به  مقدار قابل توجهي  دور از عالم  پاک  و شاعرانه  و رمانتي سيسم  بي غش  جناب  «سعادتمند» است! بنابراين  با تحسر و تا سف، اين  دو بيت  را خواند و از ماجرا درگذشت:
وفا، مردي  است، بر زن  چون  توان  بست
چو زن  گفتي، بشوي  از مردمي  دست
بسي  کردند مردان  چاره سازي
 نديدند از يکي  زن، راست بازي!
(البته  اگر ايشان  هم  از ماجرا درنمي گذشت; به  يقين، دوشيزه خانم  از ايشان  درمي گذشت!)
و اما تازه ترين  مورد، چنين  است  که  بستگان  آقاي  «سعادتمند» دخترخانمي  را براي  ايشان  در نظر گرفتند. (بايد توجه  داشت  که  حالا ديگر آقاي  «سعادتمند» در ميانسالي  غوطه  مي خورد و اما همچنان  مي انديشد که  بايد دختر جوان  و زيبايي  دل  درگرو  محبتش  بگذارد و از جان  و جهان  بگذرد!)
جلسه  خواستگاري  به  زور و اصرار (زور و اصرار به  دخترخانم  که  جاي  فرزند آقاي  «سعادتمند» بود) به  جلسه  دوم  کشيد.
آقاي  «سعادتمند» که  از برکت  «تجرد» و طولاني شدن  دوران  کار و کسب  درآمد (به  تبع  طولاني شدن  عمر!) و نيز - به  قول  خود ايشان-   از «اکونومي» چيزهايي  دانستن، حالا دستي  در جيب  دارد و گاهي  ناپرهيزي هايي  مي کند; سبدگل  زيبايي  خريد و در لباس  تازه  و سر و روي  آراسته، نگاهي  از روي  خريداري  به  خود انداخت  و چندين  شعر کاملا  بي خطر و بي ضرر را هم  با خود مرور کرد تا براي  دلربايي  از دوشيزه خانم، دکلمه  کند و در تمام  طول  راه  از زبان  «سعدي» زمزمه  کرد:
بخت  اين  بکند با من، کان  شاخ  صنوبر را
بنشينم  و بنشانم، گل  برسرش  افشانم؟
و بالاخره  به  خانه  دوشيزه خانم  رسيد و پس  از صرف  چاي  و پذيرايي  معمول، در صدد هنرنمايي  و خواندن  شعرهاي  آماده کرده  در ذهن  خود برآمد و مقدمتا  از اينجا شروع  کرد که: من  علاقه  عجيبي  به  «غزليات  سعدي» دارم... که  دخترخانم  هم  نه  گذاشت  و نه  برداشت  و في الفور با خونسردي  کامل  گفت: من  هم  به  «گلستان  سعدي» خيلي  علاقه  دارم; به  خصوص  آنجا که  مي گويد: «زن  جوان  را اگر تيري  در پهلو نشيند به  که  پيري»!



تاریخ درج مطلب :  25/01/89  

 
دفتر مرکزی : تهران ، خیابان بخارست ، نبش کوچه دهم ، برج ایراتل ، کدپستی 1514743111 ، تلفن : 88555554 ، (18 خط ) ، 1881
کلیه حقوق این سایت متعلق به www.KHEIRIE-ImamReza.ir می باشد. 1387©